تبليغاتX
جای انگشت فرشتگان




















جای انگشت فرشتگان

خاطر نشینان وجودم این هایند...خداکند از خاطرم نروند

روزگار به تازگی بر وفق مراد شده است .از این جمله همچنان هراسانم .ترسان ولرزان ارام قدم برمی دارم .خجالت نمی کشم که خدا لقب ترسو به من بدهد .خودش هم می داند که دربه در کوچه ی درماندگی ام .خجالت نمی کشم که ابرو پس گرفته دوباره از دست بدهم .زیرا ابرو ارزش نیست .

باز هم صحبت های عجیب وغریبم را نثار دیگران می کنم .برگشته اند ...نمی دانم کجا رفته واز کجا امده اند .گهگاه باخودم فکر می کنم که چقدر باران ونگار همچنان صبورند . خودم هم حیرانم که چرا ساعت های مداوم دست از سر این دو برنمی دارم .گاهی انچنان به من انرزی می دهند که شب را سخت به صبح می رسانم وخوابم نمی برد پیش از این ها این طور مجذوب نگاهشان نبودم .

البته احساس عذاب وجدانم هم کم نیست .ازاین که دست خالی میلاد باران را از سرگذراندم.دست خودم که نبود .

اما بی هیچ محبتی سرزنش هایی نثار خود می کنم که بخشودنی نیست.خدا را شاکرم که محبت هایم برگشته اند .رویاهایم برگشته اند .ارزوهای بی تمام از نو شروع شده اند .پیش از این ها راجع بع باران ونگار بی تفاوت بودم .به مدت زمان چهار ماه .به دلایلی مجهول ونامعلوم ...

شاید حس دوستی ودوست داشتنی بودن ان ها را گم کرده بودم ویا شاید ادای عاشق ومعشوقی را در ذهن مدام تکرار می کردم تا مبادا روزی بگویند :دیوانه

حال می گویم که باران کوچکم 24 ساله ...دست وپا حنایی وچشم قهوه ای ...باحجاب یا بی حجاب ...گیوه به پا یا پابرهنه ...4 سال زیستن را به من اموخت .

ارزویم زیستن اوست .انشا الله

  آپلود عکس  آپلود عکس  آپلود عکس  آپلود عکس  آپلود عکس  آپلود عکس  آپلود عکس نگارم بهترین بازیگر جشنواره هندوستان شد.

نقش "شهرزاد" جایگاهی ویژه در کارنامه حرفه‌ای من دارد...

نگار جواهریان نقش شهرزاد در "تنها دوبار زندگی می‌کنیم" را در کارنامه کاری خود صاحب جایگاهی ویژه دانست.

جواهریان بازیگر فیلم "تنها دوبار زندگی می‌کنیم" درباره حضور خود در این فیلم به خبرنگار مهر گفت: همانطور که می‌دانید و چندبار بعد از نمایش‌های این فیلم عنوان شده ما به عنوان بازیگر فیلمنامه را قبل از کار نخواندیم. شاید این موضوع در ابتدا برای یک بازیگر کار اشتباهی باشد، اما حالا که زمان بیشتری از آن گذشته است، احساس می‌کنم کارم کاملا درست بوده است.

وی افزود: بهنام بهزادی بر تمام جوانب کار اشراف داشتند و به اندازه کافی شخصیت‌پردازی‌های درستی انجام داده بودند و فقط یک بازیگری می‌خواستند که آن را اجرا کند. در زمان پیش‌تولید این اعتماد به نحوه کار ایشان برای من شکل گرفت و حاضر شدم بدون خواندن فیلمنامه آن را بازی کنم. با اینکه چند سالی از ساخت این فیلم می‌گذرد احساس می‌کنم کار درستی انجام دادم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:42 توسط فاطمه زمانی پور| |

نمي دانم چه مدت بود كه خوابم برده بود .غرق خواب بودم كه با صداي خاله مريم از جا پريدم .خاله مريم لباس خانه به تن داشت وگويي امده بود كه مدتي بماند.اضطراب وناراحتي برمن چيره شده بود .در حالي كه چشمانم را مي ماليدم گيچ وهاج وواج نگاهش مي كردم .اوهم مانند هميشه با لبخند گرمش از من پذيرايي كرد وگفت :بيدارشدي عزيزم؟

-سلام خاله ...پس مامان وبابا كجاهستن؟

-نگران نباش خاله ...حالشون خوبه...

-خوب اگه حالشون خوبه پس كجا هستن .واي خاله نمي دونيد من وستاره ديشب چقدر منتظرشون بوديم .

-راستش راستش ...بابات تو كارخونه مثه اينكه با يكي دعواش شده ونزديك بوده كار دست خودش بده ولي الان حالش خوبه .يعني مادرت همراهشه .تو هم نگران نباش خاله .حالا پاشو نمازتو بخون تا قضا نشده .

-واي خاله حالا كي مي ان ؟به ستاره چي بگم؟اگه بفهمه؟

-تو نگران ستاره نباش .من اونو درستش مي كنم .تو الان پاشو نمازتو بخون وزودتر برو مدرسه تا ديرت نشده .

-باورم نمي شد همه چيز در يك چشم به هم زدن عوض شده باشد .كسي كه باعث خراب شدن مهماني كوچمان شده بود را نمي شناختم اما هر كه بود در دل نفرين نثارش مي كردم .

قطعا اوهم اگر مي دانست كه چه اندازه برايش زحمت كشيدم .چه نقشه ها در ذهن مرور كرده ام از كارش خجالت مي كشيد .با بي رمقي تمام از جايم بلند شدم دست وصورتم را شستم وبه داخل خانه امدم.

بعد از خواندن نمازم خاله مريم سفره صبحانه را برايم پهن كرده بود.در فكر حرف هاي خاله مريم بودم .سفره جلويم پهن بود اما دستم به غذا نمي رفت .بلند شدم .لباس هايم را پوشيدم وبه مدرسه رفتم .

طفلك خاله مريم خيلي اصرار كرد كه لقمه اي كوچك از غذا بردارم اما زير بار نرفتم .راستش دلم راضي نبود كه پدرم در بيمارستان به سربرد ومن خيلي راحت غذا بخورم .

چند قدم كه از خانمان دورشدم از رفتن به مدرسه پشيمان شدم .پشيمان شدم كه چرا در خانه نماندم؟اگر مي ماندم شايد خبري از پدرم مي شد؟شايد اورا به خانه مي اوردند.چاره اي نداشتم .با بي رمقي تمام راهي مدرسه شدم .حس بي رمقي همراه با سرگشتگي ونگراني تا ظهر همراهم بود .نمي دانستم چه برسر پدرم امده؟فكراينكه ايا خاله مريم همه چيز را به من گفته بود يانه كم كم داشت ديوانه ام مي كرد .با اين فكر ها به خانه رسيدم.واي خدايا چه مي ديدم؟اين پدر بود كه پشت به پشتي داده روزنامه مي خواند؟از ديدنش از خود بي خود شدم وبه طرفش پريدم.از ديدنم بسيار خوش حال شد وگفت:وروجك بابا كجا بودي تو؟

-هيچي همين جا ...يا صبح تاشب درس مي خونم يا با اون يكي وروجكتون بازي مي كنم .البته بازي كه نه سرشو گرم مي كنم و به نق نق هاش پاسخ مي دم .تو كجا بودي؟

-قصه اش سردراز داره بابا.نمي خوام تورو ناراحت كنم .تو فقط اوضاع درستو روبه راه كن ومواظب مادرت وستاره باش .

نمي دانم چه موضوعي بود كه پدرم نمي خواست من ازش سردربياورم .خودم به خيال اين گذاشتم كه شايد دلش نمي خواهد برايم بازگو كند .براي همين خيلي اصرارش نكردم وبه دنبال كارم رفتم.

این عکسا از قسمت اول زیرتیغه ...نگران نباشید از قسمتای بعدشم می زارم .تاسه نشه بازی نشه...

 آپلود عکس  آپلود عکس  آپلود عکس

راستی نگار قراره یه تئاتر بازی کنه به نام ۱۷ دی کجا بودی که دی ماه اجرا میشه اینو گفتم تا حسابی کیفول شید

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:48 توسط فاطمه زمانی پور| |

غروب روزجمعه بسيار دل انگيز بود .از ان جمعه هاي دل نشين كه انسان هيچ وقت از ياد نمي برد .سالروز ازدواج پدر ومادر بود .همه چيز خوب ومرتب به نظر مي رسيد .من وستاره تمام كارها را راست وريس كرده بوديم .هيچ كم وكسري مشاهده نمي شد.از صبح زود كه پدر به سركار ومادر هم به خانه ي مادر بزرگ رفته بودند من وستاره يكسره لحظه شماري مي كرديم .هردويمان سراپا ذوق وشوق بوديم .از صبح زود كه مادر را به خانه ي مادر بزرگ راهي كرده بوديم نشاطي درون چهره ي هر دويمان موج مي زد .وخلاصه در قلب كوچمان غوغايي برپا بود.ابتدا از پذيرايي كوچك وحالمان شروع كرديم .خانمان به خصوص حال وپذيرايي هيچ هنگام ان قدر بزرگ نبوده كه براي جارو ورفت وروبش وقت زيادي را تلف كنيم .اما به هر حال مي بايست كارمان را به نحو احسن انجام مي داديم .دلمان رضا نمي داد ذره اي اشغال روي زمين باقي بماند .كار حال وپذيرايي كه به قول خودمان به انجام رسيد حال نوبت به خانه تكاني حياط نقلي مان بود .در حين كار ياد لحظاتي مي افتاديم كه مادر مجبورمان مي كرد دست ورويي به حياط بكشيم تا هنگام امدن پدر از سركار حياط تميز باشد.كار رفت وروب حياط هم به انجام رسيد.گاهي ان قدر غرق كار مي شديم كه انگار از ديدن عبور كردن عقربه هاي لجباز ساعت غافل بوديم .انها هم كاري به احوالات مانداشتند ومدام از پي هم مي رفتند .

ساعت نزديك ظهر بود كه كارمان به اتمام رسيد .ستاره دلش هواي مادر را كرده بود ومن هم مجبور بودم كه با بهانه هاي مختلف اورا سرگرم كنم. سرانجام با دوعد د تخم مرغ وشعله ي گاز كوچك خانمان ناهاري برايش دست وپا كردم .ناهار را باتمام وجود خورد وگفت :ابجي پس كي مامان وبابا مي ان؟من خسته شدم .دلم برايش مي سوخت .طفلك از صبح زود كه بيدار شده بود يكريز كار مي كرد.

سرم را بالا كردم وگفتم :مي ان ابجي .تو كه هنوز قول وقرارمون يادت نرفته؟راستي تو گل كوچيك بلدي؟

-نه

-منم بلد نيستم اما يادمه هانيه دختر اختر خانوم تو بچگيام يه چيزايي بهم ياد داده بود .بازي خوبيه .من كه تاحالا دونفريشو امتحان نكردم مياي بازي كنيم؟

-باشه ولي مثه قديما نخواي جر بزني ها؟

-باشه قبول حالا مياي بريم تو حياط؟

باوجود كوهي از درس ومشق تاپاسي از شب سرستاره را مشغول كردم .اوهم باتمام وجود غرق بازي شده بود .انگار نه انگار كه عقربه هاي ساعت نيمه شب را اعلام مي كردند وهنوز خبري از پدر ومادر نبود.

این چندتا عکسم از فیلم ستاره های سوخته گرفتم بازم می گیرم حالا فعلا اینا روببینید

راستی داره مدرسه ها باز میشه ودرس های ماهم تخصصی فکر کنم فقط بتونم جمعه ها اپ کنم .ممنون از همتون

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 10:32 توسط فاطمه زمانی پور| |

خوبم خوشم .سرحالم خداراشکر .یه داستان دارم می نویسم .تمومش کنم می زارم. اولین عکس از هیچو ببینید

بازیگراشم اینا هستن:مهدی هاشمی، مرضیه برومند، باران کوثری، صابر ابر، نگار جواهریان، نیره فراهانی، پوریا ایمانی، علیرضا سلیمی، احسان بیستون، علیرضا استادی، علی‌اصغر کردبچه، فرخنده فرمانی‌زاده، قاسم اثنی‌عشری، مجید صفری، امیر سفیری، محمد جواهری، رضا نادری و... 

منتظر داستانم باشید

اینم یه عکس دیگه از هیچ

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:26 توسط فاطمه زمانی پور| |

نگار جواهریان در فیلم سینمایی "هیچ" به کارگردانی عبدالرضا کاهانی بازی می‌کند.

به گزارش خبرنگار مهر، تا کنون حضور مرضیه برومند، باران کوثری، پانته آ بهرام، صابر ابر، احمد مهران‌فر، مهران احمدی و نیره فراهانی در این فیلم قطعی شده است و با برنامه ریزی‌های انجام شده فیلمبرداری 10 شهریور در تهران شروع می‌شود.

بابا ايول الله يكبار ديگه باران ونگار با هم...

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 12:51 توسط فاطمه زمانی پور| |

دست وپا چهار زانو نشسته وغمبرك زده تماما نگاهم را به اين و ان مي دوزم. حال  وروزم خدارا شكر خوب است.اطرافيان وخودم اين حال وروز را به گمان ديدار باران مي دانيم.مي گويند:رفتي ديديش هوايي شدي.حالت از اين رو به اون روشده.

از حق نگذريم راست هم گمان مي كنند.چه بسا در صورت نرفتن حال معلوم نبود  چه بودم وچه قرار بود بشوم . چه نوع ديواري را هرروز بالاي سر چه كسي خورد وخاكشير مي كردم. منتها خدا خواست ورفتيم واز قرار معلوم دلي از عزا در اورديم.

هي نقل مي كنند.تماما حرف مي زنند كه سلامتي معجزه ي الهي است.معجزه اي كه نبايد چشم بپوشانيم. كم وكوچكش بگيريم.حد المكان مشكلي هم پيش پايمان است شكر گزاري را فراموش نكنيم.ولي اخر مگر همان هايي هم كه كم وكسري در زندگي نداشته وندارند شكر گويند؟ شكر گوي واقعي اند.

همه شان حرفشان يكي است اما هيچ كدام سر قرارش كه برسد جازده وفرار مي كنند. در واقع از حقيقت مي گريزند. اه امان از از اين نداني وبلاتكليفي... ادم را هر روز از پا در اورده ومي كشد وروز بعد خود به خود اورا بيدار مي كند.هوشيارش نگه مي دارد تا با اين ندانم چه كنم ها اذيتش را به رخ بكشد. هر روز و هر رزو او را به پله ي اول مي اورد.يك روز نيست كه او شكوه نشان دهد يا به گمانش فرياد الكي سر ندهد.نمي داند ريشه اش از همين مشكلات سررشته دارد يا نه.اما او كار خودش را به نحو احسنت مي كند.خسته واز پا در امده به نظر مي رسد. كم كم كوه برفي اين بي مروتي ها روي دوشش سنگين مي شوند. سرمايش هر ثانيه گوشش را مي ازارد منتها ذله ومرده نمي داند با ان چه كند.

اين شرح حا ل چندان دور از من نمي باشد.ندانستن چه كردن ونكردن با بيماري ضعف وبي رمقي...با بيماري ...

دلت مي خواهد روزها وشب هاي عمرت سر پا وسر زنده بماني... لا اقل قد زندگي يك برگ گل...اين را هر روز مي خواهي...اما هر روز سر ساعت مقرر بعد از ظهر يك خواب لعنتي به سراغت مي ايد.گويي نيز با رنگ ورونق جلوه گاهي به خودش مي دهد تا رغبت تو را هم رفته رفته بر انگيزد.اما نت را بريده است اين بي پدر...اما هم چنان نمي داني چه خاكي بر سرت بريزي تا بدين گونه سلانه وارام ردش كني.

مادرت مجموعه ي زير تيغ را براي تو ارزاني گرفته...شايد بدين گونه كلاس نرفته دل از مصيبت بيماري در كني.به همراه يك عدد فيلم...

انها هم ان قدر زيادند گويي كه روي سرت هوار هوار مي كشند. اما هنوز تو مشكلت را داري...ليكن دست وپنجه نرم كردن با ان شرط است.

این دوتا عکسم از نگاری ببینید...نمی دونم چرا دیگه جدیدا تئاتر بازی نمی کنه...یاشایدم بازی می کنه ومن خبر ندارم .بچه ها اگر میاید تو وبم اگر می دونید بگید که نگار جدیدا چه تئاتری بازی کرده///یا در حال حاضر تئاتری بازی می کنه///

ممنونم از لطف همتون...

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:45 توسط فاطمه زمانی پور| |

-خانوم كوثري؟

-بله

در جايش ايستاد وارام ارام از پله ها بالا امد.

-سلام عليكم...ا ببينيد ايشون يكي از شيفتگان فوق العاده پروپاقرص شما هستن.مي خواستيم اگه ممكنه يكي دوتا عكس بگيريم باهاتون. اگه امكانش هست.

-الان نه...بعد اجرا ...نمايش ...شما نمايش مي ياين؟

-بله ...بله

-باشه بعد نمايش بياين تا بگيريم.

مادرم سراسيمه انگار اب جوشي از عرق رويش ريخته باشند داخل امد.

-سلام ...خوب هستين جان...اين دختر من خيلي ارادت داره نسبت به شما...ما از شهرستان اومديم...جان چيزه...دير رسيديم...والا يه گلي چيزي مي گرفتيم واستون.

- نه خواهش مي كنم

-اين دختر من خواب وخوراك نداره...روز وشب به فكر شماهه.

-اخي عزيزم...اره پس بعد نمايش بيا تا بگيريم.بااجازه

-ممنونم جان...بفرمايين مزاحمتون نميشيم.

ومن شگفت زده ماندم و برو بر به مادرم نگريستم كه اشك هاي امده اش را با دست پاك مي كند.

وقايعي كه اتفاق افتاد هيچ يك با خواب وخيالاتم جور در نيامد.با وجود گذشت 7-8 ساعت وتحمل انواع ومنواع مشكلات راه حتي فكرش به ذهنم خطور نمي كرد.به گمانم خوش مي امد كه در صحنه تئاتر از فلان متر ان ور تر بايك نگاه پس بيفتم.ان وقت مثلا با دست نامرئي اب به روي ديدگانم بريزم.حال يا دستانم را جلوي چشمان باز باز نگه دارم ويا بچه وار در گوشه موشه ي پيراهن برادرم خود پنهان شوم. اما خجالتم از اين ها پيشي گرفت. باورش برايم مشكل تر از هر چيز بود كه از كنارم رد شود.در حال وهواي خود نبودم.چشمانم خسته وكوفته دست بردار نبودند از بالكن بالاي تماشاخانه.حس وحال عقلم مي گفت باران انجاست.يكدفعه با صداي جيغ مادرم از خود بي خود شدم. صحنه اي ديدم كه در خواب ورويا برايم امكان پذير نبود.امده بودم از چند متري در صحنه تئاتر ببينمش اما تقدير خودش را جلوي چشمانم قرار داد.چهره ي معصوم حقيقي اش را.اغراق نكرده باشم از عكسهايش بسيار دلبر تر بود پوست صورتش معركه جلوه مي داد.لباسي به تن داشت شبيه همان من در اوردي هاي خودش.تمامش را برايتان سرجمع كنم به خودي خود فرشته اي بود.كار گردان نمايش هم به همراهش بود.گويي باهم امده بودند.

باران خيلي عادي وهمربان بود ومن كه همانند ديوانه ها فقط نگاهش مي كردم.بي شك زبان ودهان ومغزم همگي قفل كرده بود.بيچاره كار گردان نمايش كه دوش به دوش باران بود.از فرط هيجان حتي يك كلمه به او چيزي نگفتيم. ودر اخر هنوز هم باورش برايم سخت است.اينكه باران را ديدم.كه او همچنان در سرچشمه ي عشقم مي جوشد.ومو جودي ست تك وبي نظير...

منتها دلم سوخت كه به علت كار هاي روزمره هميشه مانند نتوانستم عكسي را كه قول داده بود با اوبندازم.. يا لا اقل نوشته وامضايي از ان مهد كودكانه بگيرم.

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 12:35 توسط فاطمه زمانی پور| |

چشمانش گويا به نظر مي رسيد.كلاه مخملي به سر زل زل نگاه مي كرد.لبخندي برلب داشت شبيه ان بچه عزيز دردانه هاي دوست داشتني كه هر لحظه هوايت مي كند كودكانه حرف به ميان اوري ودست وصورت برايشان تكان دهي.

اونيز كودكانه بود.اين را خودم مي گويم والا ديگران كه چشمانش راهم تصديق نمي كنند.گويي حرفشان از اول واخر يكي بود.همه شان از دوست داشتن من لجشان مي گرفت.به قول معروف گفتني حرسشان در مي امد.احساساتشان را در پي حرف هاي صدتا يك غا ز پوچ به دنبال مي اوردند. اخر سر هم بي انكه حرفي از من بشنوند مي رفتند سر كارو زندگيشا ن...كه اي مرده شور اين كاروزندگي را ببرد.نمي دانم چه عيبي در اين دوستي يقه شان را مي چسبيد كه كم مانده بود خواج حافظ شيرازي از ان مطلع شود.

نيش وكنايه هايشان به يك طرف اما گاهي باران را مقصر خواندن دودوتا چارتاي من در خانه مي دانستند.

پشت وجلو يا درپيش چشم توفيري نمي كرد.تماما حرف بود وحرف...كار وباري با عقل ته كشيده ام ندارم نه با لج ولجبازي هايش ونه با اينكه وادارم كرد يك سال واندي در خانه چمبك زده ودرس بخوانم. يا به قول معروف براي خود قانون بتراشم.اما حالا از ان زمان ها دورم...از زمين تا اسمان.اميدوارم هيچ هنگام ديگر در ناكجا اباد كتاب به دست نگيرم.

باران را هنوز به خاطر دارم.دوست وهم كشوري عزيزيست.هنوز كه هنوزه واژه ي دوست داشتنم را در پس ذهن تلفظ مي كنم تا مبادا از يادش برم.نمي گذارم رويش گردوغبار پخش شود.باوركردني نيست كه پس از 4سال ببينمش.كه مي خواهم ببينمش...

اه اي چشمان عادت به خشم...فكر هاي عجوج ومجوج...وتو اي ذهن ديوانه  دست كم براي يك روز مرا فراموش كنيد.هميشه از دستتا ن عاجز بودم اما اين بار دست ودستمال به منظور خداحافظي برايتان تكان مي دهم.

يقين كنيد فردا جز باران...تا ديدار باران به هيچ نمي انديشم.

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 19:56 توسط فاطمه زمانی پور| |

هر لحظه بر جاي جاي زمين با پاهايم نقشي روراست مي كنم. قلاب هدف نامنتهايي در ذهنم را افتتاح كنان  جشن وريسمان به بازويش مي بندم.احوالات خود را كه مي جويم...راضي مي يابم اما ساعاتي چند غرغرشان هفت دولت را خبر مي دهد.مشت دستم را بي اختيار بالا مي برند وكارهاي برخواسته از دلشان را به وسيله ي شخصي چون من اعمال مي دارند.گهگاهي پاهايم را بي تاب  جلوه مي دهند. چندي بعدش هر دوپايم عقلشان ته مي كشد. ان قدر شر راه مي اندازند كه گويي خودم به باور مي رسم قائله را ختمش كنم.

خدا وكيل است انگار نه انگار هدفي امده وقلابي زده...

اينك گاهي هوابه سرم مي ايد وبا ادعا جمله اي را هرروز در ذهن خاطر نشان مي كنم :توبه بلوغ فكري رسيده اي.اما چندي بعد ان چنان از من انساني منزجر پديداري مي گردد كه با دنيايي كن فيكون شده برابر است.

خودم هم مي دانم كه ديگر خدا هم روزي نيست كه با ساز جديد من نرقصد چه برسد به اهل خانه ومنزل.

خاطرم مشوش بروز نمي دهد اما ترس برم مي دارد از روزي كه سلانه سلانه راه پيش گيرم وخرده خرده تصميم...

برادر خوش خيال مهربان به رغم دلداري باشد يا كه به عوض مشورتي كوتاه مي گويد:بلوغ چند مرحله داره تو تازه يه مرحلشو طي كردي.ته دل رفته رفته با خود مي گويم :خدا را صد هزار مرتبه شكركه به همان يك مرحله رسيدم والا نقاشي ذهنم از من همان دختر جيلينگ ويلينگ چار دست وپاي موفكولي بيش نيست.

از اينها كه بگذريم دلجوشه ي مادرم هر لحظه از تصميمات بازم مي دارد.تا به اين سن بشري به كمالات او نديده ام.هنگام اذيت اورا به امان خدا مي سپارم وچندي غافل.گويي حتي ندايش را هم نمي شنوم كه گفته ومي گويد:نه جان...نه عزيزم...اينا همه ماله شيطونه ... ومن گوش نكرده ادامه اش را ضروري مي دانستم.

از اين دسته احوالات حال مانند كه سر در نمي اورم تنها يك دعا برايش دارم:خدا اخروعاقبتش را به خير كند...

عکسا ماله فیلم پابرهنه در بهشته

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 16:45 توسط فاطمه زمانی پور| |

نمایش سگ سکوت به کارگردانی اروند دشت ارای از ۱۵ تیر به مدت ۳۰ شب در تماشاخانه ایرانشهر به روی صحنه رفته است.از دوستان عزیز خواهشمندم  به نوبه ی خودشان ومن بروند ببینید که من فعلا اسیر خانواده ام و به فراموشی سپردن های موقتی...البته حتما می روم اما نه فردا صبح علی الطلوع...چون دست خودم نیست.

این عکسا را  تازگی پیدا نکردم اما  خدا راضی نشد که اسائه بزارم ...امان و وای امان از دست این مرض ها...

ادرس تماشاخانه:تهران.خیابان طالقانی.خیابان موسوی شمالی.باغ هنر.خانه هنرمندان ایران

برادرم که خدا کمش نکند به قول خود ادرس را مثل کف دست بلده ولی گفتنی ست ببینیم وتعریف کنیم. 

     

 عكس هاي جديد سگ سكوت :

    

بقیه عکس ها را درباران ما ببینید.http://baraneema.blogfa.com/

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 17:13 توسط فاطمه زمانی پور| |


Design By : Night Skin

http://www.picfa.ir/